هنرهای تجسمی؛ روئین تنی که چشمش را نشانه رفته اند

سعید فلاح فر

این روزها دوباره بازار وعده ها داغ است. خیلی ها با شور و شوق تمام می خواهند تا جایی که می توانند مشکلی را از روی دوش مردم بردارند و یا نابه سامانی را به سامان برسانند. هنر و مخصوصاً سینما (با بزرگترین گروه مخاطب عام و البته کم خطرتر از حوزه موسیقی) جذابترین سهم در این بازار است. اما هنرهای تجسمی هم بی نصیب نمانده است. بنابراین به عنوان یکی از فعالان این حوزه و به خاطر مراوده دائمی با هنرمندان این صنف به نظرم رسید که تجربه های خودم را بنویسم تا شاید این پتانسیل و انگیزه در مسیر بهتری صرف شود. بی تردید پرداختن به وضعیت و مشکلات موجود اولین قدم در این مهم محسوب می شود که به اختصار عبارتند از:

زیرساخت ها: فضاهای لازم برای فعالیت های ملی هنرهای تجسمی به طور ملموسی حتی در پایتخت فقیرانه است. استان ها و شهرستان ها که جای خود دارد. شاید مطالعه سرانه فضاهای نمایشگاهی بتواند نماینگر این مهم باشد. به طوری که بعد از راه اندازی موزه هنرهای معاصر تهران هیچ فضای نمایشگاهی قابل قیاسی در سه دهه اخیر ساخته نشده است. موزه صبا به عنوان یکی از بزرگترین فضاهای نمایشگاهی در پایتخت، از تغییر کاربری یک پارکینگ طبقاتی شکل گرفته که به همین مناسبت می توان سطح استانداردهای آن را حدس زد. حداقل این که همین پارکینگ طبقاتی سابق، برای مراجعین سالن نمایشگاهی فعلی پارکینگ عمومی ندارد.  معدودی از فضاهای نمایشگاهی بخش دولتی هم بنا به دلایل مختلف از جمله عدم تخصص مدیریت، برنامه ریزی های مقطعی، محدودیت های مالی، فشارهای سیاسی و... یا تقریباً تعطیل هستند و یا با پائین ترین سطح ممکن فعالیت می کنند. به طوری که جاذبه ای برای هنرمند و مخاطب حرفه ای ندارند. موزه امام علی (ع)، فرهنگسرای نیاوران، خانه هنرمندان و... هم با وجود اهتمام در سال های گذشته، از عهده حجم و تنوع فعالیت های لازم در حوزه هنرهای تجسمی برنمی آیند. موزه هنرهای معاصر اهواز، به عنوان بزرگترین مجموعه خارج از تهران، با وجود مخالفت بخش مهمی از هنرمندان کشوری و استانی با شرایطی مبهم به بخش خصوصی واگذار شده و عملاً از وظائف ذاتی خود فاصله گرفته است.

مدیریت: هر مدیر خوبی الزاماً نمی تواند در مدیریت حوزه های هنری هم موفق باشد همانطور که هر هنرمند برجسته ای نمی تواند مدیر یا مشاور مناسبی باشد. از آنجا که مدیران حوزه های هنری اغلب تجربه کافی عملی و یا تئوریک در حوزه هنر ندارند، معمولاً در بیان برنامه ها و دیدگاه های خود به اعلام آمار و ارقام ـ که بیانشان سهولت بیشتری دارد ـ اکتفا کرده و موضوعات تحلیلی را فراموش می کنند. حوزه هنر، حوزه اقتصاد و صنعت و... نیست که مقایسه اعداد و ترسیم نمودارها و ساخت پاورپوینت های خوش آب و رنگ،  گویای کامل موضوعات آن باشد.

متاسفانه اغلب مدیران برای مشاوره ترجیح می دهند به نام های بزرگ مراجعه کنند. هنرمندان صاحب نام و محبوبی که ممکن است به دلیل عدم قدرت تحلیل مسائل روز اجتماعی و اجرائی و یا به دلیل مشغله های بسیار و حتی ضعف در شخصیت کامل مدیریتی نتوانند با دقت و صراحت لهجه کافی حق مطلب را ادا نمایند. قوت های فردی در یک رشته هنری و محبوبیت بین عام دلیل موجهی بر توانائی های مشورتی نیست. در واقع باید باور کرد بعضی از هنرمندان هم ـ بنا به هر دلیلی ـ مثل بعضی از مردم، منافع زودگذر فردی را گاهی به منافع درازمدت جمعی ترجیح می دهند که از قضا این گروه در موارد بسیاری مورد مشورت مدیران قرار گرفته اند. چطور می شود مثلاً بدون وجود یک سیستم نظارتی کارآمد، انتظار داشت همه اعضاء شورای سیاستگزاری یک جشنواره، متفقاً به دور از همه آفات اخلاقی و حرفه ای و خالی از چاپلوسی ها و پرده پوشی های مرسوم، منصفانه همه نقاط ضعف را به اطلاع مقام بالاتر برسانند؟

بروکراسی اداری هم فاصله مدیران را با اهل فن زیاد می کند. معمولاً به دلیل محدودیت های مختلف و بعضی اجبارهای اخلاقی و حقوقی، فاصله زیادی بین آنچه در رسانه ها منعکس می شود با واقعیت وجود دارد. این فاصله را می توان با نظرات مستقیم منتقدین و صاحب نظران پر کرد. متاسفانه همیشه در مسیر این منتقدین تا مقامات عالی مدیریتی هنر، افرادی مثل مسئول دفتر و... وجود دارد که به بهانه محدودیت وقت مدیر و یا انواع بهانه های اداری و...، یا این نظرات و نوشته ها را حذف می کند و یا با خلاصه گویی و خلاصه نویسی باعث نارسایی مطلب، بدگمانی ها و سوءتفاهمات می شود.

مدیریت های کوتاه مدت هم به برنامه های دراز مدت لطمه می زند. بخشی از مشکلات تعویق، تعطیلی و عدم نظم در برگزاری رویدادهای مهم تجسمی را هم باید ناشی از همین ناپایداری مدیریتی دانست. فهرست بلند بالای نخستین دوره رویدادها قابل افتخار نیست وقتی به دور دوم و سوم و... نمی رسند.
موقعیت های موجود در بخش خصوصی عمدتاً در اختیار کسانی است که یا استطاعت مالی بهتری دارند و یا به انحاء مختلف از شهرت، قدرت و محبوبیت برخوردارند و جایی برای هنرمندان بی بضاعت و بدون فالوئر ندارند. این گروه غیرمنتفع از بخش خصوصی قاعدتاً باید، متناسب با توان هنری، از طریق بخش دولتی حمایت شوند. اما به نظر می رسد آنچه تا کنون اتفاق افتاده، تمایل مدیریت دولتی به همان طیف مورد علاقه صنعت پولسازی هنری در بخش خصوصی است.
در واقع عمده پتانسیل هنرهای تجسمی در سایه موقعیت ها و شهرت های نامرتبطی مثل ثروت، نسبت با مراکزقدرت، فوتبال، سینما، تلوزیون، ادبیات و... چنان که باید به چشم مخاطب نمی رسد. حتی برایند عملکرد رسانه ای هم کاملاً در اختیار و در خدمت گروه غالب فعلی عمل می کند. به همین جهت تقسیم عادلانه ای از گردش مالی و بازخوردهای مثبت اجتماعی به تناسب سطح هنری وجود ندارد. اعداد و ارقام مالی شگفت آوری که در برخی حراج ها اعلام می شوند، هیچ کدام مستقیم و عادلانه وارد خانواده اصلی هنرهای تجسمی نشده و به هیچ وجه شاخصی برای وضعیت مطلوب هنرمندان این حوزه نیست.
توجه بیش از اندازه به اقتصاد هنر و هنری که چشم به اقتصاد دارد و دست جلوی تجار و سرمایه داران دراز می کند و یا هنری که در جذب سرمایه های مالی موفق تر است، یعنی از دست دادن بخش مهم و بنیادی هنر واقعی و مستقل. اگر همه جاذبه هنرهای تجسمی ـ چنان که در چند سال اخیر مرسوم بوده ـ بر روی کسب ثروت، استقلال مالی و درآمدزایی باشد، طولی نمی کشد که بدنه هنرهای تجسمی راه اصلی خود را به عنوان تعهدات انسانی و زیبائی شناختی هنر گم کرده و به کارگرهای هنری تبدیل می شوند. از این رو در تجارب جهانی؛ همه دولت ها الزاماً بخش درآمدزایی را به بخش خصوصی علاقه مند (بخش خصوصی واقعی و نه مدیریت دولتی در سایه) واگذار کرده و برای تامین پتانسیل های فرهنگی و هنری برای گرایشات اصیل هنری، سوبسیدهای مالی و حمایتی در نظر می گیرند. گرایش به سیاست مطلق درآمدزایی و یا به عکس، دخالت در امور هنر به بهانه تخصیص کمک های مالی و حمایتی، هر دو، سویه های غلط در مدیریت هنری است. نتیجه این که نه هنرمند فرمایشی و مغلوب دولتی اثری ناب خلق می کند و نه هنرمند مقید و نیازمند به تجارت و بازار. هنر دور از بخش نامه های تحکمی، به هنرمندان بلند طبع و البته تامین و بی نیاز احتیاج دارد.
هنرمندان حوزه تجسمی در اوقات بسیاری قربانی بازی ها و رقابت های سیاسی و اقتصادی بوده اند. همیشه با سوء استفاده از عواطف این گروه، این هنرمندان تبدیل به سربازهای موقت زنده باد و مرده باد شده اند. اگرچه همیشه این سربازی ها رایگان نیست. غائله واگذاری موزه هنرهای معاصر تهران و یا ارسال ناموفق آثار گنجینه به آلمان از کجا ناشی شده بود؟
حداقل در ده سال گذشته وضعیت استخدام کارشناس های هنری نهادهای مهم فرهنگی و هنری در رشته هنرهای تجسمی (کارشناس به معنای عملی کلمه و نه مدرک تحصیلی) در قیاس با استخدام پرسنل غیرمتخصص وضعیت قابل دفاعی ندارد. به عبارتی یا مدیران در اطرافیان مورد وثوق خود متخصصی نداشته اند و یا این نهادها و مجموعه ها شرایط مطلوبی برای جذب کارشناسان تاثیرگذار نداشته و اجباراً با انحصار اطلاعات و سیاستگزاری ها و دعوت از کارشناسان مدعو امکان رشد معدود کارشناسان شاغل را هم محدود کرده است.
انجمن های تجسمی اگرچه در سال های اخیر همکاری و فعالیت بیشتری از خود نشان داده اند اما هنوز برای اجرای برنامه ها و رویدادهای ملی توان و تجربه کافی ندارند. خصوصاً به خاطر تمایلات گروهی، ذاتی و تشکیلاتی انجمن نتوانسته اند جایگزین نگاه فراگیر بخش دولتی باشند.
در جهان امروزی که دولت ها برای ابراز وجود و کسب قدرت و ثبات بین المللی، علاوه بر المپیک های ورزشی و جام های جهانی، بر روی هنر فرامرزی سرمایه گذاری می کنند، همانطور که در ورزش، نرمش و ورزش عمومی و ورزش قهرمانی دو مقوله جداست؛ تفکیک برنامه ها و ترفندهای مدیریتی هنرهای تجسمی عمومی و یا سرگرم کننده از مدیریت هنر حرفه ای و برتر برای بروز بین المللی ناگزیر است.

تولیدات صنعتی: از اندک تولیدات بوم و قلم و رنگ های نامرغوب که بگذریم، هیچ کارخانه معتبری در ایران به تولید مواد و ابزارهای مورد نیاز هنرهای تجسمی مشغول نیست و هیچ نهادی در این زمینه فعالیت های پژوهشی و پژوهش های صنعت محور ندارد.

اولویت های هنرهای تجسمی در مدیریت کلان کشور:  برای آن که درجه این اولویت روشن شود کافی است سری به محل کار و یا منازل مدیران ارشد از جمله وزراء، نمایندگان مجلس و... بزنید و بشمارید ـ غیر از چند تابلوی خوشنویسی وان یکاد و یا چند هدیه احتمالی ـ چند اثر تجسمی اصل روی دیوارها نصب شده است. یا سخنرانی های مجلس را مرور کنید تا ببینید در ازای نگرانی نمایندگان در موضوعی مثل خودرو پژو و... چند دقیقه در مورد نگرانی های عمیق و بنیادی هنرهای تجسمی صحبت شده که گاهی ممکن است چندین برابر کل صنعت خودرو، سلامت مردم و کشور را ـ پنهان و پیدا ـ تهدید کند.

چرا تا به حال کسی نگران مجسمه های چینی نصب شده در خیابان های تهران، که موجب بیکاری بخشی از هنرمندان مجسمه ساز شده، نیست؟ چرا کسی نگران اتفاقات مرموز هنری در کشورهای منطقه نیست؟ چرا ما به ساختن سد در تاجیکستان اهمیت می دهیم اما حتی یک متر مربع از نقاشی های دیواری و شهری را تسخیر فرهنگ و هنر ایرانی نکرده ایم؟ چرا کسی نگران  عدم حضور هنرمندان تجسمی در عرصه های مهم هنرهای تجسمی جهان نیست؟ اگر برای تجارتی ساده مشکلات بانکی وجود داشته باشد، صفحات روزنامه ها از اظهارنظرات تند مسئولین پر می شود. اما چرا هیچ کس به محدودیت هایی که هنرمندان ایرانی را از شرکت در مسابقات جهانی محروم می کرد، نپرداخت؟ آیا هیچ کدام از مسئولین متوجه شدند که نشریه ای مثل نشنال جئوگرافی مدت ها عکاسان ایرانی را تحریم کرده بود؟ تا به حال چند نفر از اعضاء قوه مقننه از مهاجرت هنرمندان تجسمی ابراز نگرانی کرده و یا درخواست تحقیق و تفحص داده اند؟ چرا نمایندگان دوره اخیر مجلس شورای اسلامی علی رغم وعده ها و تبلیغات انتخاباتی، کمترین تمایل را برای عضویت در کمیسیون فرهنگی نشان دادند؟
سرنوشت پرابهام قانون خرید نیم درصد آثار هنری و رویکرد لایحه اخیر بودجه دولت در موضوع معافیت های مالیاتی هم شاید نمونه ای از این اولویت بندی باشد. چگونگی پرداخت صدا و سیما به برنامه های تلویزیونی هم شاید شاخصه دیگری باشد در این مهم.
صدا و سیما یا کاملاً به هنرهای تجسمی بی اعتناست و یا با برنامه ای مثل "لذت نقاشی" و اظهارنطرات غیرتخصصی بعضی از مجری ها و بازیگرهای محبوب، همه رشته های هنرهای تجسمی را پنبه می کند. اگرچه ـ غیر از چند نشریه تخصصی ـ روزنامه ها هم با اگر و اماهای بسیاری وارد این موضوع شده و اغلب صفحات اختصاصی برای هنرهای تجسمی دارند.

آموزش: بی توجهی به آموزش، دورنمای هنرهای تجسمی را مبهم کرده است. دانشگاه ها در حال حاضر فاصله زیادی با هنرهای تجسمی و هنرمندان این رشته دارند. در بعضی از دروس و سرفصل های دانشگاهی، این فاصله تا حد یک شوخی علمی پیش رفته و از استانداردها و شیوه های آموزشی مناسب روز عقب افتاده است. دانشگاه ها و آموزشگاه ها ـ بیشتر با ترویج فرهنگ مدرک گرایی و ترجیح کمیت به کیفیت ـ مشغول تولید انبوه تکنسین های هنری هستند و توجه درخوری برای تدارک میدان عمل برای هنرمندان ندارند. (جماعت شبهه هنری که بلافاصله بعد از فراغت از تحصیل انتظارات نامعقولی از ساختارهای هنری دارند و اغلب با طرح افراطی این انتظارات، موجب بی اثری و بی اعتباری خواسته های معقول هنرمندان می شوند.)  جنجال حذف رشته نقاشی از هنرستان هنرهای تجسمی تنها یکی از نمونه های بی توجهی به جایگاه و اهمیت آموزش هنرهای تجسمی بود.

سعید فلاح فر
واژه های کلیدی:  سعید فلاح فر، هنر، تجسمی
تاریخ نشر: 1395/11/27